بچه که بودم فکر می کردم یه روز یه نویسنده ی بزرگ میشم و کلی کتاب مشهور می نویسم، اگه یه نویسنده معروف نشم حتما نقاش میشم و شهرتم به همه ی دنیا میرسه. اما سر از دندانپزشکی درآوردم و دلخوشی نوشتنم شد این وبلاگ و کلی حسرت خوندن کتاب.
سال های نوجوونی هیچ چیز برام جای خوندن یه کتاب قدیمی که خودم کشفش کرده بودم رو نمی گرفت. کتاب هایی که تو خونه مون پیدا می شد زیاد به دردم نمی خورد و با اینکه نمی فهمیدمشون با ولع عجیبی همه شون رو می خوندم. کتاب هایی از دهخدا، کلیله و دمنه، پروین و حافظ و سعدی و مولانا. دو جلد لغتنامه عمید داشتیم که تقریبا پاره پوره شده بود بس که دنبال معنی کلمه هایی که نمی فهمیدم می گشتم. یه روز چند صفحه اول یه کتاب رو بیشتر نخونده بودم که پدرم کتاب رو از دستم گرفت و نذاشت بقیه ش رو بخونم و گفت همینطوری هر کتابی رو نباید برداری بخونی! کتاب، رمان «مادر» پرل باک بود، خیلی حس بدی بهم دست داد و بعدها هم نفهمیدم چرا باید این کتاب رو ازم می گرفت ولی اشکال نداشت مثلا مسخ رو بخونم؟ برای همین خیلی وقت ها یواشکی و گوشه کنار خونه کتابی رو پیدا می کردم و تند تند می خوندم. این تندخوانی بعدها بخصوص در دانشگاه خیلی به کارم اومد. یکی از این کتاب های یواشکی انجیل بود. که البته وقتی پدرم پی به موضوع برد،کتاب هایی مثل داستان های ژول ورن و قصه های خوب مهدی آذر یزدی رو برام خرید. اما اینها دیگه برام کم بود و به سرعت برق تموم می شد و من چشمم دنبال کتاب های جلال بود که پدر تو کتابخونه ی خودشون نگه می داشت و هر وقت فرصت می شد می رفتم سراغشون ولی نمی فهمیدم خسی در میقات یعنی چی؟
برچسب:
نویسنده: فاطمه صفری