دیروز سالگرد ازدواج ما بود.چقدر فرق کردیم ؟ خیلی … اما این فرق کردن بد نبوده. جریان سیال و وحشی عشق ،حالا در رگهای زندگی آروم گرفته. و این بد نیست. هرچند گاهی آدم دلش برای اون روزها تنگ میشه. برای نگاههای فضول همکلاسی ها ، پچ پچهای درگوشی ، برای هر روز سر ساعت ۵ بعد از ظهر بیرون زدن از خوابگاه. تلفن زدن های مکرر به سیاوش و علیرضا و گفتن اینکه بچه ها هوای منو داشته باشین! من تا ۹ برمیگردم، و تا ۹ برنگشتنها... یاد اولین جمعه ای که اومدم دنبالت. یاد اولین بار که با هم صبحونه خوردیم. یاد اولین بوسه و هزار چیز دیگه. یاد بعد از ظهرهای زنبق و فال قهوه. یاد پیاده روی های طولانی و یاد اون روزی که اومدم اصفهان. وبالاخره شروع زندگی مشترک که همه اش خاطره ست. اولین مهمونی های دوستانه و شبهایی که میتونستیم تو خونه بمونیم و با هم باشیم. یا جمعه هایی که به زور منو از خونه می کشیدی بیرون تا بریم کوه! هر دو زیباست و هر دو به جای خود. هیجان و دوستی هم کهنه میشه و عمر محدودی داره. اما این عشق سیال در رگهای زندگیمون با کهنهتر شدن طعم ماندگاری پیدا میکنه. هدیهی عزیزم باید اعتراف کنم که زندگی من از همون لحظه ای که نگاه گرم تو رو در صبح ۲۱ دی ماه ۸۶ دیدم عوض شد و من اون سالگرد رو حتی از سالگرد ازدواجمون هم مهمتر میدونم و حتی شاید مهمتر از تولدم! دوستت دارم.
برچسب:
نویسنده: فاطمه صفری