بچه اش رو آورده بود ویزیت کنم. بچه ای مبتلا به چروبیسم.
من بچه رو ویزیت می کردم و باباهه درد دل می کرد. می گفت : خودم هم اوضاع دندونهام افتضاحه. از پنج سالگی تا همین حالا و احتمالا تا دو ایستگاه مونده به غسالخونه، مشتری دائمی دندونپزشکها بوده و خواهم بود. فکر کنم یکی دوتا دکتر رو خودم بازنشست کردم!
از این فرصت استفاده کردم و برای اینکه این وسط ،یه پیام اخلاقی به بچهه رسونده باشم گفتم: حتما وقتی بچه بودید یادتون می رفته شبها مسواک بزنید؟
گفت: من بچه بودم نفهم بودم، اما انقد رو فهمیدم که خیلی هم تقصیر کرم هایی که شبها تو دندونهام مجلس بزم و رقص راه می نداختن نبود که من همیشه ی خدا زیردست دندونپزشک بودم! خدا حال کرده بود به ما دندونهای کم بنیه بده تا تحمل سختی ها درآینده واسمون راحت شه!
گفتم... راستش کم آوردم! هیچی نگفتم.
برچسب:
نویسنده: فاطمه صفری