مشکل این دوران اینه که بچه همه چیزو میفهمه و سعی میکنه یه چیزایی هم بگه ،منتها حرف زدنش بدتر از این مسابقه 20 سوالی هاست. طفلکی با یه امیدی تو نگاهش به من نگاه میکنه که یعنی بفهم چی دارم میگم ولی خداییش شما هم جای من بودین نیم ساعت طول می کشید تا بفهمین بچه ای که دو ساعته آوردین تو تخت که بخوابونیدش وقتی میگه «هر، ت، بوم» اون کتاب داستانشو میخواد که روش عکس خر و بادکنک داره و روی کف زمین اتاقشه! وقتی یه چیزی میگه هی ازش می پرسیم تا منظورشو بفهمیم، وقتی نمی فهمیم باید ببینید چه غصه ای تو نگاهش میاد. دیشب خمار خواب بود که تو تختش نشست و گوشه تختشو نشون داد و گفت «شا». اون گوشه فقط یه عروسک پیچی داره که یه سری جک و جونور بهش آویزونه. من پرسیدم «شاخ؟» دیدم داره همینجور نگاهم میکنه! از اونجایی که کلافه بودم – چون ساعت 2 بود و سرتق هنوز نخوابیده بود – به جای حدس اضافه گفتم «برو بابا!»
برچسب: احوالات,
نویسنده: فاطمه صفری