چندروز قبل تو وبلاگم دنبال یه پست پیش نویس قدیمی میگشتم که رسیدم به یه سری پستهای دوران رزیدنتی. اونا رو که خوندم یادم افتاد چقدر زمان امتحانات حال خرابی داشتم، افسرده بودم و کلا بیزار از عالم و آدم! خلاصه تصمیم گرفتم این بار با رحم و عطوفت سوال ها رو طرح کنم که همه از دم پاس بشن.( اینم یکی از فواید وبلاگ نویسی) البته من هیچوقت خودمو استاد سختگیری ندونستم، همیشه معتقد بودم اگه کسی به این رشته علاقه داشته باشه و درس بخونه پاس میشه. اگه نخونه هم مثل نظریه انتخاب طبیعی،خود به خود حذف میشه! ولی گویا دانشجوها نظر دیگه ای دارن و منو استاد سختگیری میدونند چون همگی خیلی تعجب کرده بودن. یکیشون رو جلوی دفتر آموزش دیدم و گفت اصلا انتظار نداشتم همچین امتحان استاندارد و خوبی بگیرید! بهش گفتم خاطرات جوونیم نجاتتون داد:)) در همین حین که داشتم باهاش صحبت میکردم و از خاطرات جوونیم میگفتم، یکی از سال پایینی ها رد شد و ازش پرسید همکلاسیتونه؟ دانشجوم با معذب ترین قیافه ی ممکن جواب داد نه استادمه! :))
برچسب:
نویسنده: فاطمه صفری
تاريخ: جمعه
10 فروردين
1397 ساعت: 2:23