خرید بک لینک

بچه های حالا از ما با هوش تر اند انگار. اما من حاضر نیستم جای اونها باشم، یک روزی رو تصور کنید که پدر من میاد خونه و یه نوار کاست برای من خریده که اسم اش "خروس زری پیرهن پری" هست و من هنوز خیلی وقت ها با خودم زمزمه میکنم : خلعت زر به برت ... تاج یاقوت به سرت ... پیرهنت از پر زرد ... پر دمبت لاجورد...


اینترنت و انیمیشن و این ها نداشتیم اما شاملو برامون قصه می نوشت و پدر و مادرهامون کتاب قصه و نوار کاست برامون می خریدند و این خیلی خوب بود .


حالا توی این غروب دلگیر ،باز دلم هوای شاملو کرده، شاعر بزرگ آزادی ...

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک همچون گلوگاه پرنده ای

هیچ کجا دیواری فروریخته بر جای نمی ماند

سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی ست

که حضور انسان آبادانی ست

همچون زخمی همه عمر خونابه چکنده

همچون زخمی همه عمر به دردی خشک تپنده

به نعره ای چشم بر جهان گشوده

به نفرتی از خود شونده

غیاب بزرگ چنین بود

سرگذشت ویرانه چنین بود

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

کوچک تر حتی

از گلوگاه یکی پرنده .

حیرتی هست که هنوز و همیشه از خوندن هر شعر شاملو در وجودم پدید میاد...

فردا دوم مردادماهه و جهان، جهانم، جهان ما، چقدر بی شاملو خالیه و هیچ چیزی دلگیری این غروب رو کم نمیکنه...



برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 20:41

صفحه بندی