هوای تبریز
-
تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 18:57
اولین بار که صدای آوازشو شنیدم، تو کلینیک نشسته بودم. از پنجره نگاه کردم. آقای«ش» بود که با صدایی دلنشین و به زبون ترکی آواز میخوند. یا بهقول دستیارم، بایاتی میخوند. کارگر خدماتی پا به سن گذاشتـهی کلینیک کههمه دوستش داشتند،هر وقت سینی چایی دردست وارد میشد با اون گویش غلیظ ترکی با همه خوش و بش میکرد....
برنامه غذایی(قسمت دوم و درواقع اصلی)
-
تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 18:57
عرضم به حضور شما، ما از وقتی بچهدار شدیم یهو هنر آشپزی هدیهخانم شکوفا شد، حال و حوصلهی آشپزی پیدا کرد، عشق به آشپزی در وجودش متبلور شد و از این حرفا. حالا نه اینکه فکر کنید فقط برای کیان غذا درست میکنه ها! نه هیچم اینطور نیست. برای خودمونم اون هفته از این سوپها درست کرد. حالا گیرم که همشو خودش خورد ...
دیالوگ تاریخی
-
تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 18:57
دیروز قبل از رفتن به پرسنل گفتم یادتون باشه شنبه سیزده آبانه و از اونجایی که مسیر مطب با مسیر راهپیمایی تلاقی داره یه طوری برنامه ریزی کنید که زودتر برسید مطب. بعد بحث افتاد که اصلا چه کاری بوده این تسخیر سفارت؟ یکیشون گفت:امریکا دشمن ما بود،قبول. ولی راهش قطع رابطه بود و بس. حمله سفارت عملا به ضرر ...
سی و یک
-
تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 18:57
قطعا سی و یک سال پیش دلیل تولدم وجود شما دوتا تو زندگیم بوده...خدایا شکرت
مولانا کیان الدین محمد بلخی!
-
تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 18:57
در راستای ارادت خانوادگی ما به حضرت مولانا، تازگی ها کیان یاد گرفته سماع کنه! دور خودش می چرخه و لبخندهای ملیح میزنه. من و برادرم هم عاشق اینکار بودیم. اونقدر دور خودمون می چرخیدیم که می خوردیم به هم! :دی از طرفی هم عاشق کتابهای شعر شده و راه به راه براش کتابهای شعر میخریم. خلاصه که اگه وقت نمیشه «د...
آقای منصوریان چه کردی با این تیم؟
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 21:37
دیروز علیرضا منصوریان به همراه تیمش به تیم پارس جنوبی باخت و در رده پونزدهم جدول باقی موند. برد و باخت در هر بازی وجود داره، چیزی که اهمیت داره رفتار ما در مقابل باخته و از اون مهم تر رویکرد ما نسبت به جهان معاصر. منصوریان بازنمای اغراق شده جامعه احساسی در مقابل نگاه منطقی عقلانی معاصره. منصوریان در...
پرلاشز
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 2:29
رفته بودیم مراسم ترحیم مادر سیاوش. وقتی مراسم تموم شد، دورتر از جمعیت قدم میزدم و تاریخهای نوشته شده روی قبرها رو می خوندم. هزار و سیصد و سی و یک ، هزار و سیصد و پنجاه و دو ، هزار و سیصد و نود و سه .... همینجور میخوندم که یادم افتاد مرده های ما اکثرشون تو بهشت زهرا دفن شدن. این قدر که بعضی قطعه ها ه...
ابتذال
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 2:29
ابتذال راه فرار خوبیه برای رفتن به دنیای تنبلی ها و بی همتی ها. میشه هی گفت حوصله ی کتابم نمیاد و هی چیزهای تلگرامی خوند و چشم گرم کرد. بعد نوشته های واقعی هی می مونند و هی روی هم تلنبار میشن و هی نخونده هات بیشتر میشه و هی مبتذل تر میشی. میشه هی فیلم های خوب رو ندید و گفت خسته ام و فکرم متمرکز نیست...
کجایی جوونی...
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:32
میدونید من از کجا میفهمم که دارم پیر میشم؟از اینکه اطرافیان وقتی میخوان باهام مخالفت کنند(در هر زمینه ای) اول دوساعت عذر خواهی میکنند: -جسارته،شما قطعا سوادتون از من بیشتره ولی به نظرم این قسمت از مقاله رو ویرایش کنید بهتره... -فضولی بنده رو میبخشید شما استاد ما هستید ولی به نظرم در مورد این بیمار ف...
پدرها هم به بهشت می روند زیرا :
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:32
– وقتی برای سی و یکمین بار با صدای بچه از خواب بیدار می شوند به جای اینکه از پنجره به بیرون پرتش کنند ، بغلش می کنند و راه می برند !– وقتی که بچه غذایش را به سر تا پای خودش مالیده و حاضر نیست که بگذارد یک قاشق غذا دهنش بگذارید ، لبخند می زنند!– از دیدن یک پوشک ... با مخلفات مالیده به لباسهای بچه وحش...
قند مکرر، لب و دندان توست
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 17:48
عرضم به حضورتون تا همین یک ماه پیش، هروقت پدر و مادری بچهشون رو می آوردن پیشم و یه سری علایم مثل اسهال و تب و فارنژیت و ... رو ذکر میکردن و معتقد بودن در اثر رویش دندون های شیری این علایم ظاهر شده، بنده بعنوان متخصص دندونپزشکی اطفال،جفت پامو میکردم تو یه کفش که خیر! این علایمی که میفرمایید علایم ع
یک کتاب بیشتر بخوریم :دی
-
تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 18:26
در آخرین جلسه ی اتحادیه منزل ما که بودجه سال ۹۶ رو تصویب کردیم، مقداری هم اعتبار ارزی جهت مسائل فرهنگی و آموزشی آقای کیان اختصاص یافت. این شد که ما امروز قسمتی از بودجه رو گذاشتیم توی جیبمون، جوجه مون رو گذاشتیم تو کالسکه و راه افتادیم رفتیم نمایش
چندگانه
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 18:51
۱.سال نود و پنج هم گذشت. سالی که با همه ی سال های زندگیم زمین تا آسمون فرق داشت. نود و پنج با تولد کیان، سالی بود پر از هیجان و تغییر که واقعا هر لحظه اش بی نظیر بود. امیدوارم نود و شش هم برای همه سالی باشه پر از لحظات خوب بی نظیر. ۲.هیچ تصویری تو بهار برای من لذت بخش تر از تصویر شکوفه های درخت ها
سونامی
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 22:44
به قدری این مدت درمورد بی خوابی ها و گریه های شبونه ی نوزاد، داستان های وحشتناک شنیدیم که کلی به راهکارهای خوابوندنش فکر کردیم. مثلا یه بیلبیلک عروسکی موزیکال بالای تختش آویزون کردیم که با صدای موسیقی لایت بخوابه. البته الان چیزی از باطریش نمونده، بس که خودمون بازی کردیم باهاش! یه بار هم مانور گذاشت...
حکمت!
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 22:44
بچه اش رو آورده بود ویزیت کنم. بچه ای مبتلا به چروبیسم. من بچه رو ویزیت می کردم و باباهه درد دل می کرد. می گفت : خودم هم اوضاع دندونهام افتضاحه. از پنج سالگی تا همین حالا و احتمالا تا دو ایستگاه مونده به غسالخونه، مشتری دائمی دندونپزشکها بوده و خواهم بود. فکر کنم یکی دوتا دکتر رو خودم بازنشست کردم! ...
پدر بودن...
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 22:44
"پدر بودن" تماشای اون لحظه ست،وقتی اون موجود کوچک و نازنین رو برای اولین بار بغل می کنی. وقتی هنوز نمیدونه باید بخنده یا گریه کنه. لب هاش که سفید و بی خون هستن؛ از درد ،از شادی، از اونچه که لحظاتی پیش به ریه ها فرستاده، مرتعش میشن و می لرزند. پدر بودن تماشای اون لحظه ست. هیچکس حس اون لحظه رو به تصوی...
Our miracle
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 22:44
یک دنیا ممنونیم از پیام های پر مهرتون و ببخشید که تک تک نشد تشکر کنم از اینهمه محبتتون. امروز رفتم و شناسنامه ی پسرم رو گرفتم. "کیان" هیجده آذر ساعت شونزده و بیست دقیقه، پا به دنیا گذاشت. الان پنج روزه که با یه حجم چند کیلویی از صافی ، پاکی ، معصومیت ، صداقت و بوی نوزاد زندگی می کنیم. کاش می تونستم ...
سی سالگی
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 22:44
حقیقت اینه هرچی که میخواست بشه، تا الان باید میشده، هر کاری که میخواستیم، تا الان باید میکردیم، الان دیگه باید بیرون کشید از این ورطه رخت خویش!
من اینجا بس دلم تنگ است
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 22:44
نمیدونم چه سِرّی هست که اندک ساعتهای باقی مونده تا برگشتن به خونه، این همه کِش میان لامصبها. حتی غروبهای جمعه پیششون لنگ میاندازند.
یک ماهگی
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 22:44
دلم میخواست تک تک روزهای این یک ماه رو ثبت می کردم ولی افسوس که مجال نوشتن کم بود. و البته با کدوم جمله میشه خندههای بچهای رو نوشت که از خواب بیدار میشه، یا با کدوم کلمات میشه نگاههای عاشقانهای که نثار پدر و مادرش میکنه رو وصف کرد ؟ ... لحظاتی هست که فقط باید اون لحظه ها رو آروم مزه مزه کرد... لحظات...