تهران
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 22:44
تهران شهر بزرگیه. کثیف، شلوغ، با کلی محدودیت و سرکوب. تو تهران شما حتی اگه یه مرد تهرانی شاغل از خانواده متوسط به بالا هم باشین جزو شهروندهای درجه دو و سه هستین (و احتمالا اگه یه زن مهاجر سرپرست خانوار غیرشاغل از خانواده ای فقیر باشین شهروند درجه ده) و غیره و غیره.... اما این شهر برای بعضی چیزهاش قا...
جان من است او...
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 22:44
دیروز سالگرد ازدواج ما بود.چقدر فرق کردیم ؟ خیلی … اما این فرق کردن بد نبوده. جریان سیال و وحشی عشق ،حالا در رگهای زندگی آروم گرفته. و این بد نیست. هرچند گاهی آدم دلش برای اون روزها تنگ میشه. برای نگاههای فضول همکلاسی ها ، پچ پچهای درگوشی ، برای هر روز سر ساعت ۵ بعد از ظهر بیرون زدن از خوابگاه. تلفن...
اسب حیوان نجیبیست.
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 22:44
پسر ما هنر جدیدی پیدا کرده و اونم اینه که وقتی که بغلش میکنیم و میذاریمش روی دوشمون، با کف دستش به شونهی شخصی که بغلش کرده می زنه ! یعنی – بلانسبت!– مثل اسبی که به حرکت تشویقش میکنند...هیه !!هههه !! هیه ! *** داشتم ماجرای شیرینکاری بالا رو برای حمید تعریف میکردم و گفتم که کیان فکر میکنه من اسبم! که ...
تفکرات شهودی یک ظرفشوی گاهی باوجدان
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 8:27
دیشب ،دیروقت بود. مهمون ها رفته بودند و ظرف های کثیف تلنبار شده بود. هرکاری کردم قرص ماشین ظرفشویی باز نشد. درنهایت مجبور شدم شخصا اقدام کنم! وقتی که داشتم ظرف میشستم، فکر میکردم دو جور ظرف شستن وجود داره،بقول دوستی: جور اول و جور دوم! یا در واقع، ظرف شستن با وجدان و بیوجدان. الان براتون با ذکر مثال...
بچه های کار
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 3:33
امروز با سینا رفتیم به یکی از خیریه های مربوط به امور کودکان بدسرپرست و بچه های کار. قصدمون فعلا آشنایی بیشتر با بچه ها بود. پیشنهاد سینا این بود که به جای اینکه مثل داوطلبهای دیگه بریم و بگیم میخوایم فلان کار رو برای بچه ها انجام بدیم و پسفردا، تا کار دیگه ای پیش اومد، نصفهنیمه رها کنیم و بریم، کار...
احمق ها
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 4:55
با دوستان که مروت با دشمنان هم که مدارا خب حالا لطفا یکی پیدا بشه بگه با "احمق ها" دقیقا باید چی کار کرد؟
راز داوینچی
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 0:52
یه قالیچه ی تبریزی خریدم. خوب که نگاه می کنم می بینم که کاملا قرینه نیست. دخترک قالیباف جایی که باید بته ای رو قرمز می زده سفید زده و اون گلی رو که باید سفید می زده، آبی. دوست دارم فکر کنم که چیز زنده ای پشت این گره هاست که حالا زیر پا افتادند. شاید قالیباف موقع گره زدن فکرش دنبال محبوبی بوده، شاید ...
هیس دکترها فریاد نمی زنند!
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 16:44
برداشت اول: "پزشکی که به دنبال نذری خوردن مردم فقیر باشه، همون زهر بخوره بهتره!" اینها نظرات مهوع یکی از هموطنان نه چندان شریف در صفحه شخصی اش در ارتباط با مرگ همسر و مادربزرگ دکتر علیرضا صلحی پزشک جوان تبریزی است. پزشکی که به واسطه خط خوبش قبلتر نسخه های تجویز موسیقی و یا کمک به هزینه درمان بیماران...
بلاگری که نویسنده نیست
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 10:54
بچه که بودم فکر می کردم یه روز یه نویسنده ی بزرگ میشم و کلی کتاب مشهور می نویسم، اگه یه نویسنده معروف نشم حتما نقاش میشم و شهرتم به همه ی دنیا میرسه. اما سر از دندانپزشکی درآوردم و دلخوشی نوشتنم شد این وبلاگ و کلی حسرت خوندن کتاب. سال های نوجوونی هیچ چیز برام جای خوندن یه کتاب قدیمی که خودم کشفش کرد...
بچه ی فلانی!
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 20:41
وقتی یادم میفته که چقدر براشون وقت گذاشتم، تو فانتوم بالای سر تک تک شون میرفتم و اشکالاتشون رو برطرف میکردم، یه مطلب رو دو سه بار توضیح میدادم تا مطمئن بشم همشون متوجه شدن...اونوقت یکی پیدا میشه که حتی بدیهی ترین سوالات رو هم پرت و پلا جواب میده! ... نمره اش انقدر افتضاحه که اونی که نمره ها رو وارد ...
مرد کرانه های امید
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 20:41
بچه های حالا از ما با هوش تر اند انگار. اما من حاضر نیستم جای اونها باشم، یک روزی رو تصور کنید که پدر من میاد خونه و یه نوار کاست برای من خریده که اسم اش "خروس زری پیرهن پری" هست و من هنوز خیلی وقت ها با خودم زمزمه میکنم : خلعت زر به برت ... تاج یاقوت به سرت ... پیرهنت از پر زرد ... پر دمبت لاجورد.....
انتظار
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 20:41
فرزند هجده هفته ای شونزده سانتی ما، دیروز خیلی شیک و مرتب و دست زیر چانه، سرقرار نشسته بود تا پدر و مادر به دیدارش برن و با دیدن و پیدا کردنش در دنیای خاکستری مانیتور، غرق لذت بشن و از سلامتی و حال خوبش، حالشون خوبتر بشه. حقیقتا در مورد تمام چیزهایی که همهی آدم ها برای فرزندشون دوست دارند و در موردش...
پزشک
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 20:41
به کلمه ی پزشک که فکر می کنم یکجوری قبل از همه یاد دکتر خالدیان می افتم و بیماری دو سال قبل ام . الان که گفتم بیماری، یاد دکتر مرندی و دکتر سماعی هم افتادم که پزشکان دوران کودکی من بودند. یاد اساتید پزشکی می افتم که به برکت دوران تخصصم باهاشون آشنا شدم. یاد دکتر راشد می افتم که در مقابلش که می ایستی...
اوشاخ!
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 20:41
من: تو خیلی خوشگلی. مامان دختره: دخترم، آقای دکتر گفتن خیلی خوشگلی. دختره: شنیدم !!! پ.ن: یکی از ده ها مکالمه ی من با زیبارویان سه ساله ی تبریزی !